X
تبلیغات
جوانی . عشق . جدایی

جوانی . عشق . جدایی

هر چی دلت بخواهد

سکوت اجباری

سلام دوستان

خیلی وقته تو وبلاگم نیومدم شاید به خاطر این بود که خودمو فراموش کرده بودم

این بار میخوام شعرای خودمو بزارم دوست دارم نظرتونو در مورد شعرام بدین

منتظر نظرتون هستم


چند ماهیست کار ها تکراریست

روز و شبها از محبت خالیست

تیک و تاک ساعت دیواریست

از ازل تا به ابد تنهایست

قسمت این دل من حیرانیست

عاشق و شیفته ی تو شد

عاشقی ،شیفتگی رسوایست

دل من گرچه باز تنها زیست

لحظه هایم چون سکوت اجباریست


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط علی  | 

عشق یک طرفه

با مدد گرفتن از عشق سعی داری از یه دره ی بزرگ که عقل برات ساخته عبور کنی . عشق برات یه پل میزنه از این سر تا اون سرِ دره ، حالا با عشقت میخوای از پل عبور کنی تو حرکت میکنی و میری . ولی وقتی که به نیمه ی راه میرسی ،میبینی تنها هستی ،بر میگردی وبه عقب نگاه میکنی ،عشقت هنوز پا رو پل نگذاشته ، تو راه رو تنها رفتی و به اون اعتماد کردی غافل از اینکه ممکنه اون جا بزنه و تو رو تو این راه تنها بذاره ، ازش میخوای که اون هم بیاد و با هم گذر کنید ولی اون میترسه ، میفهمی که اون عاشقت نبوده ،سعی میکنی برگردی ولی پلی که عشق برات ساخته بود دیگه مستحکم نیست ، کم کم متزلزل میشه ، کم کم فر و میریزه تو نمیتونی خودتو نجات بدی و تو به ته دره پرت میشی . وقتی به خودت میای میبینی که کمرت شکسته ، عشق تو یک طرفه بوده ، و عشق یک طرفه کمرت رو شکست .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط علی  | 

اگر..

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم 

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط علی  | 

...

تورفتی در نگاه من شفق زد      

 وشب سیلی به رخسار فلق زد

       دریغا دست بی رحم جدایی      

 کتاب آشنایی را ورق زد

 

تورا گفتم که ای آلوده درد

چرا گلبرگ رخسارت شده زرد؟

به من گفتی که اندوه جدایی

نمی دانی به روز من چه آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط علی  | 

..

دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم


دل من تنهاییات پرازسواله میدونم


دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم


دل من آرزوهات نقش برابه میدونم


دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم


دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم


دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد


دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد


دل من امید تو فقط باید خدا باشه


دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط علی  | 

آری.........

شبی پرسیدمش با بیقراری که غیر از من کسی را دوست داری

دو چشمش از خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط علی  | 

آنچه امروز نوشتم،

همه تکرار مکررهاییست،

که ز عشق تو به هم بافته ام.

قلمم خسته زتکرار هجاهای من است.

آخرین شعر من،

این واژۀ پردادن نیست.

آخرین واژۀ من،

عشق تو را راندن نیست.

خوب میدانم از امروز

تو را جور دگر،

همچو آبی،

به تن خاطره خواهم پاشید.

شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش،

بوسۀ پنجره را پاک کند.

بعد از این رسم تو را،

شکل گل، باد، پرنده یا آه...

دیگر از خواب نخواهم پرسید.

بعد از این بغض نخواهد ترکید.

بعد از این قاب نگاهم حتی،

رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت.

من تو را نه به هوس،

نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید.

بعد از این هرچه ز تو جا مانده،

بی کلام و واژه،

به شکیبایی احساس خدا می بخشم.

آخرین واژۀ تکراری من،

من تو را هم،

به خدا می بخشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط علی  | 

بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟ چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟ از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم ز بسكه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم كنون كز خاك غم پر گشته این صد پاره دامانم چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟ چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟ ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روزم به صد پستی كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا به شب های سكوت كاروان تیره بختیها سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط علی  | 

چند تا حرف قشنگ

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست گفت

سنكا حكیم مشهور رومی میگوید : هیچ عقل بزرگی وجود ندارد مگر آنكه اندكی جنون با آن مخلوط باشد

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

انگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد. به یاد من باش. که من همیشه به یاد توام. ازطرف بهترین دوست تو"خدا" سوره بقره ایه152

جرج آلن : اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي كه قلبهايي كه در كنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي كه محرم هم بودن محرم دل كس ديگري بشن

کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي، برو با دل بيا تا من بگردم

از لابلای مریم های خفته با فانوسی کمسو راهی به سویت می جویم و تو نیستی ، نیستی که ببینی امشب آسمان چقدر زیباست، اما من این آسمان را دوست ندارم

صدایم کن تا با تو بر بالهای باد بنشینم و به کرانه های یاد تو سفر کنم. صدایم کن تا همصدایت شوم. هم صدای تمام سکوتهای پر معنایت. آری من از اعماق وجودم صدایت را می شنوم. از سخاوت اسمان؛ صداقت خورشید و طراوت باران. پس ای سکوتت طنین انداز فریاد ها؛ باز صدایم کن

زندگی را دور بزن و آنگاه که بر نوک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها هم درست می گویند (وینستون چرچیل)

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن

آن كسانی كه ما را می فهمند گوشه ای از وجودمان را به اسارت می برند " جبران خلیل جبران

 آیا قلبی را که عشق می ورزد ، اما رام نمی شود ، و می سوزد اما هرگز نرم نمی شود، می پذیری؟

به مد پوشا بگوئید ***** مد آخر کفن است

روزگار قریبی است یكی تو آبپاش گلاب داره یكی تو گلاب پاش آب هم نداره

): بهترین چیز، رسیدن به نگاهیست كه از حادثه عشق، تر است.(سهراب)

 كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقی)

زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود " سهراب

): همیشه فكر كن توی یك دنیای شیشه ای زندگی می كنی پس سعی كن به طرف كسی سنگ پرتاب نكنی چون اولین چیزی كه میشكنه دنیای خودته

هرگز نگو فردا چنین میكنم " كهف

 آنگاه كه… ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میكنی به خاطر بیاور كه … زیبایی شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

 گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود

سخن بگویید تا شناخته شوید، زیرا که انسان در زیر زبان خود پنهان است

وقتی کسی برای تو میمیرد... انقدر مرد باش که بتوانی یک شاخه گل برای مزارش بیاوری

هیشكی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16): گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی! گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)

 زندگی ساز دل است تو نوازنده این سازی و بس! تو اگر شاد زنی شاد شوی گر چه باشی چون قناری در قفس

از مخالفت نترسید. یك بادبادك وقتی به اوج میرود كه در مقابل باد مخالف قرار میگیرد. (( چرچیل ))

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است

به خدا نگو که مشگل بزرگ دارم به مشگل بگو که خدای بزرگ دارم

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه كسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر كن

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی فرصت دیدن ماه رو از دست میدی ! شکسپیر

بزرگترین دروغ دنیا چیست ؟ این است که ما در لحظه ای خاص تسلط آنچه برایمان پیش می آید را از دست می دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط می شود. این بزرگترین دروغ دنیاست. «پائولوکوئیلو

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد به دلیل آنست که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید. «مارسل پیر.وو

 آدم تنها مخلوقی است که نمی خواهد همان باشد که هست . آلبر کامو

زیبای باید در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری

رنج بردن بیشتر از مردن جسارت می خواهد

زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربون شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم وهمين ساده ترين قصه ي يك انسان است... تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

عشق یعنی حسرتی دریك نگاه عشق یعنی غربتی بی انتها عشق یعنی فرصت اما كوتاه عشق یعنی مرگ اما بی صدا

 اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن بهرنج است اگر عاشق شدن پس يک نگاه است دل عاشق شکستن صد گناه است

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره

احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه

دلم یک دوست می خواهد ولیکن اسمانی تر پر از خورشید مهر انگیز کمی از ابرها بهتر کسی از جنس خوب عشق کسی از عشق ابی تر دلم تنگ است می خواهم برایش قصه ها گویم بداندحرف هایم را بفهمد من چه می گویم اول یه خواهش:تا اخرش بخون شاید به نظرت خنده دارباشه یا اصلا بگی به من چه! ولی به باور بی باوریت قسم که راست می گم فقط برا ی تو نه کس دیگه!!! یه حسی بهم می گفت میشنا سمت ولی 0000000 یه فکر بچه گونه می کردم ولی وقتی به عقلم سر زدم دیدم اهل این چیز ها نیس

يادت باشه خدا هميشه داره نگات مي کنه ، پس بزار وقتي نگات مي کنه پيش فرشته هاش به تو بباله نه اين که فرشته ها باز ازش بپرسند چرا برات سجده کردند؟

اینک صدای پای تو صدای پای آشنایی صدای پای همدلی به گوشم رسید مراپناه ده ای یار من ای همدم شبهای تار من می خواهم گریه کنم وتو را در میان گریه های خود نظاره کنم

سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته... زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته مجبورم بنویسم...این جا برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته

 از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

عشق با روح شقایق زیباست...عشق با حسرت عاشق زیباست...عشق با نبض دقایق زیباست...عشق با زهر حقایق زیباست...عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

بهار گرم آغوش دستانت را تمنا می کنند .... آری ! پری قصه ی من ! دل تنگی و حتی مرگ لازم اند و زیبا ! اما به نگاهت سوگند که دلم تنگ است برای تو برای خودم !! تو ای پری کجایی ؟

به جای د سته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی , امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن. به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی . امروز با تبسمی شادم کن. به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم مینویسی. امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن. من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

 

نظر یادیتون نره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط علی  | 

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست ... كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ... شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ... بر درش برگ گلي ميكوبم ... و به يادش با قلم سبز بهار ... مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ... تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط علی  | 

کاش...

كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟
كه چنين گاه به گاه
ميسراني بر چشم.... غزل داغ نگاه !
مي سرايي از لب.....شعر مستانه آه !

راز زيبايي مژگان سياه
در همين قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بي ترس ! .... باز هم كتمان است !

كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟

رنج اندوه كدامين خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟

نغمه زرد كدامين پاييز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟

كاش ميدانستي .... به چه مي انديشم ؟
كه چنين مبهوتم ....
من فقط جرعه اي از مهر تو را نوشيدم !!!
با تو اي ترجمه عشق "خدا" را ديدم !!!

آه اي ميكده ام !!!
گاه بيداري را
از من و بيخبري هيچ مخواه !
كه من از مستي خود هشيارم !

كاش ميدانستي ... به چه مي انديشم !!!
كاش ميدانستي!!!!
كاش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط علی  | 

به نام...

به نام آنکه دوستی را آفريد؛ عشق را؛ رنگ را....
به نام آنکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او؛ و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگويم
که هر چه بود پيش از هر کلامی خودش گفته بود
بايد اين واژه های کوچک را شست
همه می پرسند که چرا اين مدت ننوشته ام اما تو که می دانی؛ من از وقتی ايمان اوردم که تو نوشته هايم را می خوانی؛ تصميم گرفتم بنويسم.
از وقتی اولين نامه را نوشتم و تو آن را خواندی و جوابم را دادی؛ نا مه ای کـه نمی دانستم مفهومش چيست. نامه ای که که معنايش را تنها در چشمان تو می يافتم.
من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزی ننوشتم: هيچ باور نداشتن؛ منتظر چيزی نبودن؛ اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو هميشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی و هستی.
تو هميشه غير منتظره بودی و هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط علی  | 

تولد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط علی  | 

دگر نمی شود

دگر نمي‌شود سرود  

 دوباره‌ پر شده‌ هوا پر از غبار ابر و دود
 دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود
 نمي‌رسد به‌ گوشمان‌، صداي‌ ناله‌هاي‌ دود
 تمام‌ قلب‌ها يخي‌، تمام‌ تمام‌ حرفها كبود
 دوباره‌ خط‌ خطي‌ شده‌ حواس‌ و عقل‌ و هوشمان‌

 تمام‌ فكرها هوس‌، تمام‌ چشم‌ها حسود
 حديث‌ عشق‌ و عاشقي‌، گرفته‌ رنگ‌ ديگري‌
 وفا و مهر و عاطفه‌، برون‌ شده‌ ز تار و پود
 قلم‌ دگر نمي‌رود، تكان‌ به‌ لب‌ نمي‌دهد
 غزل‌ به‌ من‌ نگفته‌ بود، قلم‌ دلش‌ گرفته‌ بود

 كدر و تار و تيره‌ شد، تمام‌ سطح‌ آينه‌
 غبار را از آينه‌، دگر نمي‌شود زدود
 چكيده‌ قطره‌هاي‌ خون‌، به‌ روي‌ برگ‌ كاغذم‌
 دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود

 بهنام‌ كشاورز  

 براي‌ فتح‌ زندگي‌ دوباره‌ در نمي‌رويم‌
 دگر براي‌ اين‌ و آن‌ كلاغ‌ پر نمي‌رويم‌
 از اين‌ گذشته‌ها بسي‌ به‌ مرگ‌ خود رسيده‌ايم‌
 در اين‌ عبور پر خطر كه‌ بي‌ خطر نمي‌رويم‌
 رسيد فصل‌ كوچمان‌، توان‌ رفتنم‌ نبود

 ز ترس‌ ابر و باد و دود دگر سفر نمي‌رويم‌
 اگر چه‌ شوق‌ پر زدن‌ درون‌ من‌ جوانه‌ زد
 به‌ احترام‌ آسمان‌ شكسته‌ پر نمي‌رويم‌
 سكوت‌ بغض‌ دار من‌ نشان‌ رفتن‌ كسي‌ است‌
 بيا تو مهربان‌ بمان‌ كه‌ از نظر نمي‌رويم‌

 زهرا قهرماني‌  

 سهم‌ پرنده‌هاي‌ زمستان‌ چه‌ مي‌شود
 آواز عاشقانه‌ي‌ انسان‌، چه‌ مي‌شود
 يا گوشه‌ي‌ حرم‌ ساكنان‌ دل‌

 يك‌ شاخه‌ گل‌ ميانه‌ گلدان‌ چه‌ مي‌شود
 رگبارهاي‌ يخ‌ زده‌ را باد مي‌برد
 پس‌ شادي‌ خرابي‌ زندان‌ چه‌ مي‌شود
 آماده‌ آسمان‌ وفا ايستاده‌ است‌
 حالا اجازه‌ باران‌ چه‌ مي‌شود

 روزي‌ مسير عقربه‌ها باز مي‌شود  

 آنوقت‌ فصل‌ تو آغاز مي‌شود
 زنجير دور زمان‌ را گرفته‌ است‌
 جاي‌ كليد ثانيه‌ها راز مي‌شود
 حالا كه‌ چند ساعت‌ ديگر مجال‌ هست‌

 آيا مسيح‌ مي‌رسد؟ اعجاز مي‌شود؟
 وقت‌ غروب‌ ناله‌ي‌ بغض‌ رساي‌ تو
 بالاي‌ بام‌ همهمه‌ آواز مي‌شود
 زيبا دوباره‌ ساعت‌ خورشيدي‌ دلم‌
 هي‌ زنگ‌ مي‌زند هي‌ ساز مي‌شود
 گفتم‌ نترس‌ راه‌ عبور خيال‌ تو
 بعد از بريدن‌ نفسش‌ باز مي‌شود


بوي‌ شب‌ و سبد سيب‌ و عطر ياس‌
سهم‌ دوباره‌ رندان‌ چه‌ مي‌شود
 با رنگ‌ مي‌شود آغاز را كشيد
 اما نهايت‌ خط‌ پايان‌ چه‌ مي‌شود

 چگونه‌ باورم‌ شود  

 چگونه‌ باورم‌ شود چگونه‌ باورم‌ شود
 زمين‌ سنگلاخ‌ گل‌ هميشه‌ بسترم‌ شود
 كفن‌ براي‌ بوسه‌اي‌ خمار پيكرم‌ شود
 در اين‌ هواي‌ سرد لب‌ به‌ لب‌ نمي‌رسد
 تگرگ‌ و برف‌ و صاعقه‌ها جاي‌ دفترم‌ شود
 يواشكي‌ نمي‌توان‌ از اين‌ خطر عبور كرد

 مگر ترانه‌ و غزل‌ دوباره‌ ياورم‌ شود
 خدا اجابتم‌ بكن‌ به‌ دوزخت‌ رهم‌ بده‌
 گه‌ در بهشت‌ خيالت‌ شكسته‌تر پرم‌ شود
 چگونه‌ باورم‌ شود كه‌ آن‌ پرنده‌ي‌ قفس‌

 پس‌ از پريدن‌ از لبم‌ انيس‌ دخترم‌ شود
 هميشه‌ پشت‌ پنجره‌ مرا نشانه‌ مي‌رود
 كسي‌ كه‌ قصد مي‌كند نيمه‌ ديگرم‌ شود

 

 

 

 

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط علی  | 

چرا توقف کنم ؟

چه‌را  توقف  کنم،  چه‌را؟
پرنده‌ها  به  جست‌وجوی ِ  جانب ِ  آبي  رفته‌اند
افق  عمودي  است
افق  عمودي  است  و  حرکت:  فواره‌وار
و  در  حدود ِ  بينش
سياره‌های ِ  نوراني  می‌چرخند
زمين  در  ارتفاع  به  تکرار  می‌رسد
و  چاه‌های ِ  هوائي
به  نقب‌های ِ  رابطه  تبديل  می‌شوند
و  روز  وسعتی^است
که  در  مخيْله‌ی ِ  تنگ ِ  کرم ِ  روزنامه  نمی‌گنجد


چه‌را  توقف  کنم؟
راه  از  ميان ِ  مویْ‌رگ‌های ِ  حيات  می‌گذرد
کيفيت ِ  محيط ِ  کشتي ِ  زهْ‌دان ِ  ماه
سلول‌های ِ  فاسد  را  خواهد‌کشت
و  در  فضای ِ  شيميائي ِ  بعد  از  طلوع
تنها  صدا  است
صدا  که  جذب ِ  ذره‌های ِ  زمان  خواهدشد
چه‌را  توقف  کنم؟


چه  می‌تواند  باشد  مرداب
چه  می‌تواند  باشد  جز  جای ِ  تخم‌ريزي ِ  حشرات ِ  فساد
افکار ِ  سردخانه  را  جنازه‌های ِ  بادکرده  رقم  می‌زنند.
نامرد،  در  سياهي
فقدان ِ  مردي‌اش  را  پنهان  کرده‌است
و  سوسک...  آهْ
وقتی  که  سوسک  سخن  می‌گويد.
چه‌را  توقف  کنم؟
هم‌کاري ِ  حروف ِ  سربي  بی‌هوده^است.
هم‌کاري ِ  حروف ِ  سربي
انديشه‌ی ِ  حقير  را  نجات  نخواهدداد.
من  از  سلاله‌ی ِ  درختان  ام
تنفس ِ  هوای ِ  مانده  ملول‌ام  می‌کند
پرنده‌ئی  که  مرده‌بود  به  من  پند  داد  که  پرواز  را  به  خاطر  بسپارم


نهايت ِ  تمامي ِ  نيروها  پیْ‌وستن  است،  پیْ‌وستن
به  اصل ِ  روْشن ِ  خورشيد
و  ريختن  به  شعور ِ  نور.
طبيعي  است
که  آسياب‌های ِ  بادي  می‌پوسند
چه‌را  توقف  کنم؟
من  خوشه‌های ِ  نارس ِ  گندم  را
به  زير ِ  پستان  می‌گيرم
و  شير  می‌دهم


صدا،  صدا،  تنها  صدا
صدای ِ  خواهش ِ  شفاف ِ  آب  به  جاري  شدن
صدای ِ  ريزش ِ  نور ِ  ستاره  بر  جدار ِ  ماده‌گي ِ  خاک
صدای ِ  انعقاد ِ  نطفه‌ی ِ  معني
و  بسط ِ  ذهن ِ  مشترک ِ  عشق
صدا،  صدا،  صدا،  تنها  صدا^است  که  می‌ماند


در  سرزمين ِ  قدکوتاهان
معيارهای ِ  سنجش
هميشه  بر  مدار ِ  صفر  سفر  کرده‌اند
چه‌را  توقف  کنم؟
من  از  عناصر ِ  چهارگانه  اطاعت  می‌کنم
و  کار ِ  تدوين ِ  نظام‌نامه‌ی ِ  قلب‌ام
کار ِ  حکومت ِ  محلي ِ  کوران  نيست


مرا  به  زوزه‌ی ِ  دراز ِ  توحش
در  عضو ِ  جنسي ِ  حيْوان  چه  کار
مرا  به  حرکت ِ  حقير ِ  کرم  در  خلأ ِ  گوشتي  چه  کار
مرا  تبار ِ  خوني ِ  گل‌ها  به  زيستن  متعهد  کرده‌است
تبار ِ  خوني ِ  گل‌ها  می‌دانيد؟
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط علی  | 

پنجره ...

يک  پنجره  برای ِ  ديدن
يک  پنجره  برای ِ  شنيدن
يک  پنجره  که  مثل ِ  حلقه‌ی ِ  چاهی
در  انتهای ِ  خود  به  قلب ِ  زمين  می‌رسد
و  باز  می‌شود  به  سوی‌ ِ  وسعت ِ  اين  مهرباني ِ  مکرر ِ  آبي‌رنگ
يک  پنجره  که  دست‌های ِ  کوچک ِ  تنهايي  را
از  بخشش ِ  شبانه‌ی ِ  عطر ِ  ستاره‌های ِ  کريم
سرشار  می‌کند.
و  می‌شود  از  آن‌جا
خورشيد  را  به  غربت ِ  گل‌های ِ  شمع‌داني  مهمان  کرد
يک  پنجره  برای ِ  من  کافي^است.


من  از  ديار ِ  عروسک‌ها  می‌آيم
از  زير ِ  سايه‌های ِ  درختان ِ  کاغذي
در  باغ ِ  يک  کتاب ِ  مصور
از  فصل‌های ِ  خشک ِ  تجربه‌های ِ  عقيم ِ  دوستي  و  عشق
در  کوچه‌های ِ  خاکي ِ  معصوميت
از  سال‌های ِ  رشد ِ  حروف ِ  پريده‌رنگ ِ  الف‌با
در  پشت ِ  ميزهای ِ  مدرسه‌ی ِ  مسلول
از  لحظه‌ئی  که  بچه‌ها  توانستند
بر  روی ِ  تخته  حرف ِ  «سنگ»  را  بنويسند
و  سارهای ِ  سرآسيمه  از  درخت ِ  کهن‌سال  پر  زدند.


من  از  ميان ِ  ريشه‌های ِ  گياهان ِ  گوشت‌خوار  می‌آيم
و  مغز ِ  من  هنوز
لب‌ريز  از  صدای ِ  وحشت ِ  پروانه‌ئی^است  که  او  را
در  دفتری  به  سنجاقی
مصلوب  کرده‌بودند.


وقتی  که  اعتماد ِ  من  از  ريسمان ِ  سست ِ  عدالت  آويزان  بود
و  در  تمام ِ  شهر
قلب ِ  چراغ‌های ِ  مرا  تکه‌تکه  می‌کردند
وقتی  که  چشم‌های ِ  کودکانه‌ی ِ  عشق ِ  مرا
با  دست‌مال ِ  تيره‌ی ِ  قانون  می‌بستند
و  از  شقيقه‌های ِ  مضطرب ِ  آرزوی ِ  من
فواره‌های ِ  خون  به  بيرون  می‌پاشيد
وقتی  که  زنده‌گي ِ  من  ديگر
چيزی  نبود،  هيچ  چيز  به  جز  تيک‌تاک ِ  ساعت ِ  ديواري
دريافتم،  بايد،  بايد،  بايد،
ديوانه‌وار  دوست  بدارم.


يک  پنجره  برای ِ  من  کافي^است
يک  پنجره  به  لحظه‌ی ِ  آگاهي  و  نگاه  و  سکوت
اکنون  نهال ِ  گردو
آن‌قدر  قد  کشيده  که  ديوار  را  برای ِ  برگ‌های ِ  جوان‌اش
معني  کند
از  آينه  بپرس
نام ِ  نجات‌دهنده‌ات  را
آيا  زمين  که  زير ِ  پای ِ  تو  می‌لرزد
تنهاتر  از  تو  نيست؟
پيغم‌بران،  رسالت ِ  ويراني  را
با  خود  به  قرن ِ  ما  آوردند
اين  انفجارهای ِ  پیْ‌آپیْ،
و  ابرهای ِ  مسموم،
آيا  طنين ِ  آيه‌های ِ  مقدس  هستند؟
ایْ  دوست،  ایْ  برادر،  ایْ  هم‌خون
وقتی  به  ماه  رسيدی
تاريخ ِ  قتل ِعام ِ  گل‌ها  را  بنويس.


هميشه  خواب‌ها
از  ارتفاع ِ  ساده‌لوحي ِ  خود  پرت  می‌شوند  و  می‌ميرند
من  شبدر ِ  چهارپری  را  می‌بويم
که  روی ِ  گور ِ  مفاهيم ِ  کهنه  روئيده‌ست
آيا  زنی  که  در  کفن ِ  انتظار  و  عصمت ِ  خود  خاک  شد  جواني ِ  من  بود؟
آيا  دوباره  من  از  پله‌های ِ  کنج‌کاوي ِ  خود  بالا  خواهم‌رفت
تا  به  خدای ِ  خوب،  که  در  پشت ِبام ِ  خانه  قدم  می‌زند  سلام  بگويم؟


حس  می‌کنم  که  وقت  گذشته‌ست
حس  می‌کنم  که  «لحظه»  سهم ِ  من  از  برگ‌های ِ  تاريخ  است
حس  می‌کنم  که  ميز  فاصله‌ی ِ  کاذبی^است  در  ميان ِ  گيسوان ِ  من  و  دست‌های ِ  اين  غريبه‌ی ِ  غم‌گين


حرفی  به  من  بزن
آيا  کسی  که  مهرباني ِ  يک  جسم ِ  زنده  را  به  تو  می‌بخشد
جز  درک ِ  حس ِ  زنده  بودن  از  تو  چه  می‌خواهد؟


حرفی  به  من  بزن
من  در  پناه ِ  پنجره  ام
با  آف‌تاب  رابطه  دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط علی  | 

تولدی دیگر...

همه‌ی ِ  هستي ِ  من  آيه‌ی ِ  تاريکی^است
که  تو  را  در  خود  تکرارکنان
به  سحرگاه ِ  شکفتن‌ها  و  رستن‌های ِ  ابدي  خواهدبرد
من  در  اين  آيه  تو  را  آهْ  کشيدم،  آهْ
من  در  اين  آيه  تو  را
به  درخت  و  آب  و  آتش  پیْ‌وند  زدم




زنده‌گي  شايد
يک  خيابان ِ  دراز  است  که  هر  روز  زنی  با  زنبيلی  از  آن  می‌گذرد
زنده‌گي  شايد
ريسمانی^است  که  مردی  با  آن  خود  را  از  شاخه  می‌آويزد
زنده‌گي  شايد  طفلی^است  که  از  مدرسه  برمی‌گردد


زنده‌گي  شايد  افروختن ِ  سيگاری  باشد  در  فاصله‌ی ِ  رخوت‌ناک ِ  دو  هم‌آغوشي
يا  عبور ِ  گيج ِ  ره‌گذری  باشد
که  کلاه  از  سر  برمی‌دارد
و  به  يک  ره‌گذر ِ  ديگر  با  لب‌خندی  بی‌معني  می‌گويد  «صبح  به  خيْر»


زنده‌گي  شايد  آن  لحظه‌ی ِ  مسدودی^است
که  نگاه ِ  من،  در  ني‌ني ِ  چشمان ِ  تو  خود  را  ويران  می‌سازد
و  در  اين  حسی^است
که  من  آن  را  با  ادراک ِ  ماه  و  با  دريافت ِ  ظلمت  خواهم‌آميخت


در اتاقی  که  به  اندازه‌ی ِ  يک  تنهايي^است
دل ِ  من
که  به  اندازه‌ی ِ  يک  عشق  است
به  بهانه‌های ِ  ساده‌ی ِ  خوش‌بختي ِ  خود  می‌نگرد
به  زوال ِ  زيبای ِ  گل‌ها  در  گل‌دان
به  نهالی  که  تو  در  باغ‌چه‌ی ِ  خانه‌مان  کاشته‌ای
و  به  آواز ِ  قناري‌ها
که  به  اندازه‌ی ِ  يک  پنجره  می‌خوانند


آهْ...
سهم ِ  من  اين  است
سهم ِ  من  اين  است
سهم ِ  من
آسمانی^است  که  آويختن ِ  پرده‌ئی  آن  را  از  من  می‌گيرد
سهم ِ  من  پائين  رفتن  از  يک  پله‌ی ِ  متروک  است
و  به  چيزی  در  پوسيده‌گي  و  غربت  واصل  گشتن
سهم ِ  من  گردش ِ  حزن‌آلودی  در  باغ ِ  خاطره‌ها^است
و  در  اندوه ِ  صدائی  جان  دادن  که  به  من  می‌گويد:
«دست‌های‌ات  را
«دوست  می‌دارم»


دست‌های‌ام  را  در  باغ‌چه  می‌کارم
سبز  خواهم‌شد،  می‌دانم،  می‌دانم،  می‌دانم
و  پرستو‌ها  در  گودي ِ  انگشتان ِ  جوهري‌ام
تخم  خواهندگذاشت


گوش‌واری  به  دو  گوش‌ام  می‌آويزم
از  دو  گيلاس ِ  سرخ ِ  هم‌زاد
و  به  ناخن‌های‌ام  برگ ِ  گل ِ  کوکب  می‌چسبانم
کوچه‌ئی  هست  که  در  آن‌جا
پسرانی  که  به  من  عاشق  بودند،  هنوز
با  هم‌آن  موهای ِ  درهم  و  گردن‌های ِ  باريک  و  پاهای ِ  لاغر
به  تبسم‌های ِ  معصوم ِ  دخترکی  می‌انديشند  که  يک  شب  او  را
باد  با  خود  برد


کوچه‌ئی  هست  که  قلب ِ  من  آن  را
از  محله‌های ِ  کودکي‌ام  دزديده‌ست


سفر ِ  حجمی  در  خط ِ  زمان
و  به  حجمی  خط ِ  خشک ِ  زمان  را  آبستن  کردن
حجمی  از  تصويری  آگاه
که  ز ِ  مهماني ِ  يک  آينه  برمی‌گردد


و  بدين  سان  است
که  کسی  می‌ميرد
و  کسی  می‌ماند




هيچ  صيادی  در  جوی ِ  حقيری  که  به  گودالی  می‌ريزد،  مرواريدی  صيْد  نخواهدکرد.


من  پري ِ  کوچک ِ  غم‌گينی  را
می‌شناسم  که  در  اوقيانوسی  مسکن  دارد
و  دل‌اش  را  در  يک  نیْ‌لبک ِ  چوبين
می‌نوازد  آرام،  آرام
پري ِ  کوچک ِ  غم‌گينی
که  شب  از  يک  بوسه  می‌ميرد
و  سحرگاه  از  يک  بوسه  به  دنيا  خواهدآمد.

[تولدی  ديگر]


+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط علی  | 

در همه حال...

در همه حال به تو فکر می کردم
ولی اکنون به تنها چیزی که فکر نمی کنم، تو
هستی!
زندگی را از پس چشمان تو می نگریستم
اما نمی دانستم آن چشمها، چشمانی حریص
بیش نیستند!
من عشق را می خواستم ولی تو ... نفرت را در وجودم کاشتی

ماه از گوشه ی ابری به در آمد،مات در من نگریس

من آرام فقط شانه بالا زدم و خندیدم

او ندانست که من در پس این شانه بالا زدن،

غم هجران تو را

باز پنهان کردم.

دختری خوابیده در مهتاب،چون گل نیلوفری بر آب،خواب میبیند:

خواب میبیند که بیمار است دلدارش،

                                    وین سیه رویا شکیب از چشم تبدارش.

میکند اندیشه ها با خود:

                                    از چه می کوشم به آزارش؟

وز پشیمانی سرشکی گرم،می درخشد در نگاه چشم تبدارش.

روز دیگر باز چون دلداده می ماند به راه او،

روی می تابد ز دیدارش،

                                   باز می کوشد به آزارش

انتظار

امروز من ايستاده ام

امروز باز هم يک انتظار

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوي پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم

يا که گاهي در خيالت مي رسم

ديدنت

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است

بر تمام ميله هاي اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبي مي زنم

رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است

رنگ آبي، رنگ عشق

رنگ آبي، رنگ توست

در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد

در درونم آتشي از مهر تو

باز هم خرمني از عشق برپا می کند

با تمام خستگی

هر روز من استاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من استاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار

باز هم يک انتظار

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط علی  | 

آینه سفر

آینه سفر ازکتاب  « پیاده رو » مهدی عزیزم ....

 
مسافر از کنار من ساکتو بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سر گذشت
مسافری که هر قدم با منو مثل سایه بود
منو تو غربت جا گذاشت ، رفت با همه بود و نبود
مسافر خسته من ، من از تو خسته تر بودم
تو رفتی و پر کشیدی ، من که کبوتر نبودم
رفتی رسیدی آسمون ، خوب می دونم قد کشیدی
اما تو آینه سفر ، چشماس خیسو ندیدی
دلم می خواد داد بزنم ، نفرین به هر چی سفره
آخره قصه سفر ، این عشقه که در به دره
سفر اگه قصه باشه ، آخر قصه مردنه
از غصه دل شکستن و به گریه دل سپردنه
مسافره ساده من ، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیال من ، نشسته با تو روبرو
فاصله بین من و تو ، درسته صد تا نفسه
اما هوای سبزه تو ، پیش دلم تو قفسه ....
 
بازم که شک کردی به من ...
بازم که شک کردی به من  ، حرفای جور واجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیزه من ، هرچی میخوای بگی بگو
لابد کتاب عشقمو ، تو هم گرفتی پشت و رو
واسه منی که عاشقم ، حرفای تو یه مرهمه
حرفای عشق و عاشقی ، سوا نمی شه در همه
خوب می دونم که دوس داری ، عشقتو پنهون بمونه
قلبه منم خوب بلده ، قصه پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا ، تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبتو به هیش کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی ، هیچ جوری تنهام نذاری ....
چرا یه بار ؟ تو لیاقتت بیشتر از ایناست ..... پس هزار بار می گم تا بی نهایت می گم دوستت دارم ....


وقتی شب , شب ِ سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیهء شب, طپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس ِ من بود
تو با دست ِ مهربونی, به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی, پردهء شبُ دریدی
ای طلوع ِ اولین روز, ای رفیق ِ آخر من
به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور ِ من
مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی
خاطرت باشه که قلبت, سپر ِ بلای من بود
تنها دستِ تو رفیق, دستِ بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....


پروردگارا
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم
          
  به نام آفریننده من وتو

 نظر یادیتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط علی  | 

...

..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست


...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست


......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست


...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا


بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست............


بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
.............
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم..............


پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست ........


تقدیم به تمام کسانی که عشقشون رو دزدیدند:
 
مرگ،پایان کبوتر نیست.اما برای بعضی ها،مرگشان زودتر از مُردن فرا می رسد.
                      ***********
بدرود دلِ من!در این زندگی تهی از عشق،چه کسی را دوست بداریم؟
در این تنهایی بی کرانه،به دیدار چه کسی برویم؟
                   *************
دوست داشتم در سرزمینی به دنیا می آمدم که مردمش جُز از عشق نمی گویند،
جزازعشق نمی نویسند،جُز خواب عشق را نمی بینند، وجز از عشق نمی میرند.
                       البته هیچ سرزمینی این گونه نیست.
                                  افسوس!
                      *************
هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم
که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی مرا ترک کنند و بروند.
دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم.
                    **************
هرگز از تنهایی دلگیر نمی شوم.
                   **************
آه قحطی ستاره است.قحطی عشق است.قحطی دستی گرم است که دست تو را بگیرد
و بگوید:سلام.قحطی یک لبخند صمیمی ست.
                  **************
  دوستان من بیایید تو این شبهای عزیز واسه تموم دل شکسته ها،واسه تموم مریضا
واسه تموم کسایی که چشم انتظار دعای ما هستند ،از ته دل و با خلوص نیت دعا کنیم.
بیاین همگی باهم یک صدا فریاد بزنیم تا آقا امام زمان صدامونو بشنوه.
بچه ها واسه پرنده ی دل منم حتما دعا کنید.اون خیلی وقته که منتظر دعای شماست.

تقدیم به کسی که با تمام وجودم می خواستمش ولی اون منو تنها گذاشت


به خاطر من نرو به عشقمون تکیه کن بغض تو بشکن آروم اگه می خای گریه کن به خاطر من بمون تو خاطرت می مونم خودم ستارت میشم تو میشی آسمونم
به خاطر من بیا من که برات میمیرم بیا و فریاد بزن حرفمو پس می گیرم

یا تو یا هیچ کس دیگه به خاطر تو می خونم یا تو یا هیچ کس دیگه قدر چشاتو میدونم یا تو یا هیچ کس دیگه به خاطر تو می شکنم یا تو یا هیچ کس دیگه من از تو دل نمی کنم یا تو یا هیچ کس دیگه می خام بگم دوست دارم یا تو یا هیچ کس دیگه بی تو نفس کم میارم یا تو یا هیچ کس دیگه می خام بگم دیوونتم اینو همش دلم میگه بزار بگم دوست دارم یا تو یا هیچ کس دیگه

اگه میشه واسم دعا کنین

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط علی  | 

تو را میخواهم!!

نازنين
 
سلام اي نازنين خوب و زيبا

   نمي گيري سراغي از دل ما
 
نمي پرسي تو حال شاپرك ها

نمي گويي كجايند قاصد ك ها
 
چرا ديگر نمي آيي كنارم
 
بگو با تو چه كردم ، اي نگارم
 
بگو يارا چرا از من بريدي
 
        مگر جانا ، تو عشق من نديدي
 
به ياد آور شكوه لحظه ها را
 
      صداقت را ، وفا را ، خنده ها را
 
به ياد آور صفاي بي دلي را

    همان دوري و رنج و يكدلي را
 
اگر مهتاب گشته همدم تو
 
      چرا آمد شبانگاهان غم تو
 
چرا و صد چرا اي نازنينم
 
     بدان تا بودم و هستم همينم
 
همان عاشق ، همان صادق ، همان راد
          
            كه از ياد تو گردد همچنان شاد

 

 


 

ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
 
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
 
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم .
 
* فروغ فرخزاد*

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط علی  | 

چگونه؟!؟!

چگونه میتوان از یاد برد ؟

 

 

وقتی که کاج های کهن زیر برف سنگین

همچنان سر سبزند ، زنده اند و خموش

و افق ، اهریمنانه تاریک است ونومید کننده

- جانان من

دل من در زیر بار اندوه

به امیدی میتپد ف بیادی زنده است .

 

چگونه میتوان از یاد برد

گردش های شبانه را

در نور ماه سیمین ، در کاجستانی وسیع

-         که بدریاچه ی نیلگونه و آرام می پیوست –

 

آن دسته های انسانی ، که رودها را بهم پیوستتند

سدها ساختند و دریاچه اه بنیاد کردند

چگونه میتوان آن دستها را

در این شب نومیدی ها از یاد برد ؟

 

آری دل من چون کاجی سهمگین

در این زمستان سهمگین در زیر برف سنگین

همچنان زنده است وتپنده

 

 


 

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

 

 

گفت :

((زخم کاری است

چه کسی ما را تا شهر

تا شهر بزرگ

خواهد برد ....))

 

ما به هر زخمی تن در دادیم

عشق ، اما زخمی دیگر بود

عشق ، اما زخمی کاری

 

 

بوی نان می آمد

مثل این بود که گندم ها را مزرعه

-بر سفره ی مردان شهید داس

 میپاشد

 

بوی خون می آمد ...

 

مثل این بود که ما در گور

- اما عاشق -

بودیم

و کسی خانه ی ما را

به حجاب سنگ

به عزاداری سنگ به سر سفره ی مردان شهید داس

دعوت میکرد .

 

زخم کاری بود

داغ ، داغ  ازلی، داغ شقایق ....

 

مثل این بود که صدها مرد

 

با صد ها دست مومن

صدها داس خونین

 

غنچه های سرخ دل هاشان را

از تن شاخه ، از شاخه ی تن

می چیدند

 

داغ، داغ ازلی ، داغ شقایق بود .

 

ما به هر زخمی تن در  دادیم .

به عزاداری سنگ

چه کسی ابر شهادت را

خواهد گریید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط علی  | 

زخم دل

خاطره                                               

 

وقتیکه ،هنگام صحبت با من، رنگش پرید و

 

جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد،

 

وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلند خویش بمن دوخت و تیری را که گمان

 داشتم بر دل او نشست،بر دل من نشاند ،وقتی که چهره او با فروغی آتشین که

هرگز خاموش نشدبر لوح دلم نقش بست و در آن جای گرفت،آن رازی را که

در پی دانستن بودم دریافتم. دریافتم که او مرا دوست ندارد،

 اما من او را دوست دارم. 

    


زخم دل

 

میپرسی : از عشق تو رنج میبرم؟ آری !کمی ناراحت هستم ، زیرا خیانت

 

تو دل مرا مجروح کرد .

 

اما خوشبختانه پس از خشم شدید نوبت تسلیم ورضا  رسید .

 

 حالا دیگر غم دل را فراموش کرده ام.

 

میپرسی: آیا میگریم؟آیا نیمه شب ناله سر میدهم ؟ آیا خیال دارم خودم را بکشم ؟

 

اوه! مثل این است که شوخی میکنی! مگر کسی هم خودش را از عشق میکشد؟

 

عشق میهمان نا خوانده ایست که خودش به خانه دل میآید و خودش هم میرود .

 

میگوئی نه؟ بمن نگاه کن:ببین :دیگر هیچ غمی ندارم.ولی راستی فراموش مکن

 

که مرا ببوسی.

 

بسیار خوب: حالا دیگر خیالم راحت شد . اگر هنوز زخمی بر دلم باقی بود توبرآن

 

مرهم گذاشتی . حالا دیگر میتوانم با آسودگی حقیقت و خیال را از هم جدا کنم .

 

انگشت را بر زخم دلم بگذار.میپرسی :هنوز درد میکند ؟آری ! اندکی ناراحت

 

هستم .

 

اما نگران مباش ، این ازآن زخمهائی نیست که کشتنی باشد.

           


 

آرزوها 

 

دلم می خواست لب های داغش را بر لب های گرمم می نهاد و چشمان

 

جذابش را بر نگاهم میدوخت و دستهای ظریفش مرا بخود میفشرد آنگاه از

 

فشار هیجان انگیز آن از دیدگان هر دویمان شبنم شوری بر لبهای پر اشتیاق

 

 میریخت.

 

ولی نه ، شاید او کسی دیگری را دوست دارد .

 

پس دلم میخواست که شب تا سحر چون شمعی بسوزم و به انها روشنی بخشم و

 

یا چون مهتاب دزدانه به خلوتگاه آنها بروم و چشم هایشان را با حسرت بنگرم با

 

روشنی مطبوعم بوسه ئ ایشان را لذت بخش تر کنم و آخرین دقایق عمرم را

 

بگذرانم.

 

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط علی  | 

عشق...

 

 

 

آخرين جرعه ي اين جام

 

 

همه مي پرسند:

-«چيست در زمزمه ي مبهم آب‌؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد،

روي اين آبي آرام بلند ،

كهد ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ؟

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟

چيست در كوشش بي حاصل موج ؟

چيست در خنده ي جام ؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري ! ؟ »

 

-نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به اين آبي آرام بلند ،

نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها،

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده بجام...

من به اين جمله نمي انديشم.

 

 

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم 

                مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم!

 

 

به تو مي انديشم

اي سرا پا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را ، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من ، تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند.

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از ان موي دراز ،

تو بگير ،

 تو ببند ،

 تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

قصه ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش!
 

فريدون مشيري


كوچه

 

 

بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم ، خيره بدنبال تو گشتم ،

شوق ديدار تو شد لبريز از جام وجوم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو ، در خشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

تو ، همه راز جهان ريخته  چشم سياهت .

من همه ، محو تماشاي نگاهت .

 

آسمان صاف شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد :تو به من مي گفتي :

-«از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن ،

آب آينه ي عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛

باش فردا ، كه دلت با دگران است !
تا فراموش كني ف چندي از اين شهر سفر كن !»

 

 

با تو گفتم :«حذر از عشق ! – ندانم

سفر از پيش تو، هر گز نتوانم ،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من بتمناي تو پر زد

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نه گسستم...»

باز گفتم كه :«تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !»

 

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله ي تلخي زد  و بگريخت...

 

اشك در چشم تو لرزيد                                                                     ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه :دگر از تو جواب نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم .

نگسستم ، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب وشب هاي دگر هم ،

نه گرفتي  دگر از عشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 


 و چند سطر از غم تنهايي...

 

 

): چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد دودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري

 

 

): اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينکه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام گفتم اما.... به سلامت شايد اين خوابه که ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من کسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ...

 

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه

 

 

اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
 
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،
 
چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز،
 
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.


لبخند اقاقيست  شايد
يا كه زمزمه ي مبهم ماه
شايد راز نهان در لطافت بنفشه باشد
شايد شعور درك بهار يا بودن حيات در رگ خشك زمستان
چگونه باشد
كجا برود
از كجا ، در كجا، به كجا
ذهن من
اين توسن پر همت لجوج
اين تند باد ويرانگر عجول
من به نگارستان وجود رفتم
سيبي روي درخت باغ اشراق عشوه ميكرد
چيدم
رمز بودن ، دانستن نبود
رمز بودن ، آموختن بود
كه چگونه بايد بودن را خواند
بودن داشتن كتاب نيست
بودن آموختن چگونه خواندن است
عشق داشتن رمز شكيباييست
و خدا ،
سرابي دعوت كننده
رفتن و نرسيدن ، و رسيدن و شگفتي
كه تعريف ، تعريف نيست
واژه واژه نيست
آنجا كه قانون باشد ، قانون قانون شكني آسان است
آسمان ، اگر لطفي براي روز تولد اشكم داري
بياموز ، چگونه بيانديشم
من از تو معجزه نميخواهم
كه همين گفتن تنهايي من ، معجزه است


 

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
 
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
 
به ستاره اي خيره شو كه اگه  كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...

 

 


آخرين عابر اين كوچه منم

سايه ام له شده زير پايم

ديده ام مات به تاريكي راه

پنجه بر پنجرهات مي سايم!

 

 

چشم هاي حلبي باز امشب

نگه خويش من دوخته اند

شمعها گر چه دمي خنديدند

عاقبت گريه كنان سوخته اند!

 

آه...!اين جام مسكين از چه سبب

روي سكوي بدين سان گير است؟

هوس ميكدهاش بود مگر

كه به چنگال تو در زنجير است؟

 

قفل بر چفت تو ... سقاخانه

مادرم بست؟ چرا؟راست بگو.

تا كه شب زود روم در خانه

نكنم مست؟ چرا ؟ راست بگو!

 

كهنه كي زد گره بر محجر تو؟

اختر آن دختر مشگين گيسو؟

چادر آبي خال خالي داشت؟

رخت مي شست هميشه لب جو؟

 

بخت او باز شد آخر يا نه؟

پسر مشدي حسن او ار برد؟

جادوي صغرا بگم كاري كرد؟

يا گره بر گرهي ديگر خورد؟

 

گردن شير تو سقا خانه

مادري بست نظر قرباني

چشم زخمي نخورد كودك او

بعد از آن آه...!خودت مي داني.

واي...اين لالهي گرد آلود

يادگار دل خاموشي نيست؟

واي اين آينه ي دود زده

عاقبت چهره نماي رخ كيست؟

 

آخرين عابر اين كوچه منم

سايه ام له شده زير پايم

قصه بس گرچه سخن بسيار است

تا شب بعد سراغت آيم.

 

سقاخانه

نصرت رحماني


 و يك نكته ي طنز...

 عشق يعني زندگي را باختن . چند سالي بي دليل با هر الاغي ساختن

 


و دوباره عشق...

با عشق ميشود تمام غربت را به خاك سپرد و دامنگير شد

...

با عشق مي شود تمام حسرت ار به باد سپرد و جنگل شد

...

با عشق مي شود تمام حيرت را به آب سپرد و آينه شد

-

كاش مي شود

كه دامنگير جنگل آينه باشم.


زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.


عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...


زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا

 

می‌شوند و نه تغییر می‌کنند. پس همواره در به روی عشق بگشاییم.


): عشق تنها كار بي چراي عالم است چه، آفرينش بدان پايان مي گيرد معشوق من چنان لطيف است كه خود را به«بودن» نيالوده است كه اگر جامه وجود بر تن مي كرد نه معشوق من بود.... دكتر علي شريعتي

 

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .
 
جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .
 
مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت
 
اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .
 
احتياط بايد كرد .
 
همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ...
 
بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند

 

): دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قله عشق هاي بلند، پايين نخواهم آورد... دكتر علي شريعتي

 

 

 

مي گفت آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه! با اينكه ميدونه آخرش زير پام لهش مي كنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه.

 

 

 



عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
love is wide ocean that  joins two shores            
               
 
 
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
  
 

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
 
                            
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is when you find yourself spending every wish on him
 
                                
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
love is flower that  is made to bloom by two gardeners
     
 
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is like a flower which blossoms whit trust
                          
عشق يعني ترس از دست دادن تو
love is afraid of losing you
                     
 
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer
 
             
 
وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
 
              
 
زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen
 
                
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
          
 
عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد
love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times 
 

همیشه عاشق یکدیگر باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط علی  | 

جوانی...

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دل هره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه.

 

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام ،

                                    آرام

رفتن گام تو تكرار كنان،

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان                                                                                   غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه ي کوچک ما                                                                       سيب نداشت.


من همانم که شبی، نیمه شبی
درگذار ره تو خانه  کنم
گرتو راهم ندهی در حرَمت
خانهء ساخته ویرانه کنم
کوچ خودرا بدهم در کف باد
خویش ازبهر تو آواره کنم
چندوقتیست گذاری هم به خوابم نکنی
دیدن روی تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رویت
زرقبای تن خود پاره کنم
باردای مندرس گونه تو
رخت اشراف به تن تازه کنم
بی نیازم !بی نیاز از اغناء
بانیاز تو به شب چاره کنم
 
طعم آن مستی جام می ِتو
شدسبب قصد به میخانه کنم
گرلبم تربشد ازمستی می
عاشقان راهمه مستانه کنم
 
مرغ عشقم که دلم میخواهد
درکف دست تو کاشانه کنم
چون شوی شمع میستان دلم
همه راچون گل وپروانه کنم
 
گرکسی غم به دلت راه انداخت
بزم شادش همچو غمخانه کنم
باد درزلف سیاهت سرزد
رخصتی ده که سرت شانه کنم
 
 
گربخواهم ناز چشمت خود را
همچو یک کودک دردانه کنم
ور بخواهم جرعه ای آب زبهر
آب دردست تو پیمانه کنم
تا نیاز دل من رفع کنی
عالمی را همه دیوانه کنم!


 


اي مهربانتر از من،

-با من .

در دستهي تو ،

پيك كدام بشارت بود؟

كز من دريغ كردي.

 

تنها تويي ،

مثل پرنده هاي بهاري،
مثل زلال قطرهي باران،

مثل نسيم سرد سحر،

-مثل آفتاب

 

 

آواز مهرباني تو با من ،

در كوچه باغ هاي محبت ،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست.

 

افسوس!

آيا چه كسي تو را ،

از مهربان شدنت با من ،مآيوس مي كند؟

 

اي مهربان من،

من دوست دارمت؛

چون سبزه هاي دشت

چون برگ سبز رنگ درختان نارون.

 

معيار هاي تازه زيبايي،

با قامت بلند تو سنجيده مي شود.

زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست؛

با غربت غريب فراوانش.

مانند شعر من،

- و اين شوخي ست!-

 

به امید اینکه با یکدیگر مهربان باشیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط علی  |